تبليغاتX
کشکیسم

چی شده؟ | 14:38

چی شده؟ اتفاق خاصی افتاده؟ هر کی رو می بینی قیافه های فلسفی می گیرند! . طرف تا دیروز آهنگ محراب رو با سوت میزده حالا فقط پیتر گابریل و اریک سرا گوش می ده!!! او یکی تا دیروز دستیار صدا بوده و بوم نگه می داشته حالا وقتی بهش می گی ببینمت! شماره ی مدیر برنامه اش رو می ده دستت!!!. چی شده؟ مترو گلدوین مه یر تو ایران دفتر تولید زده؟ کسی از هالیوود برای اینها دعوت نامه فرستاده؟..... پسر انگار خیلی عقب افتادیم!!!


ابوذر | جمعه دوازدهم بهمن 1386 |
 

بعد از بیشتر از ۱۰۰۰ ساعت که اطش بی خبر بودم فقط یه اس ام اس اومد اونم ساعت چهار صبح یک روز مزخرف در یک پتییز مزخرف در یک سال مزخزف -"nemitonim edame bedim tamam ehsasi ro ke behet dashtam az delam delet shode" فقط با یک اس ام اس انگار بخواهی بپرسی - شام چی کاره ای؟ و یا - شماره ی سوگل چنده؟ و یا - حوک جدید چی داری؟ . قدیم یادمه این حرفها رو لااقل پشت تلفن می زدند یا مثلآ یه دیدار برای آخرین بار ! امّا فقط یه اس ام اس . خوب دوباره من موندم و سایه یک صندلی خالی .... هر چند سریع می شه پرش کرد . فقط یادمون باشه اگه از جایی رد می شیم سعی کنیم چیزی که ازمون بجا میمونه بوی خوش عطرمون باشه نه آشغال


ابوذر | دوشنبه شانزدهم مهر 1386 |
 

محبوبه زندانه تو بند ۲۰۹ . یه ماه بود که گم شده بود پریروزها زنگ زده خونه به مامانش گفته که زندانه بچه ها الان دنبال کارشن براش وکیل گرفتند راستی ... و بحث عوض شد . داریم کم کم عادت می کنیم به اینکه هر چند وقت به چند وقت خبر برسه که فلانی رو گرفتند . همه جوری از زندان رفتن حرف می زنند که انگار به یه سفر کاری اشاره می کنند. مهم هم نیست طرف سیاسی بوده یا نه. کمپینی بوده یا تحکیمی. روزنامه ی دانشجویی در میاورده یا دنبال حقوق سندیکایی بوده. از زور گرسنگی دادش درومده یا مجلس ترحیم گرفته برای عزیزی که سالها پیش تو زندان بدون محاکمه اعدام شده . کم کم عادت می کنیم.

داریم عادت می کنیم همونطور که به بستن مطبوعات عادت کردیم به ناامنی عادت کردیم به رانت خواری عادت کردیم به تورم کمر شکن عادت کردیم به دروغهای تریبونهای رسمی عادت کردیم . عادت کردیم که بشنویم از اینکه ما آزادترین مردم دنیاییم در حالی که هر کس حتی فکر مخالف داشته باشه یا تو زندانه یا تو نوبت زندان رفتن . عادت کردیم که کودکان خیابانی رو ببینیم و بعد خوشحال بگیم چه فکر خوبی کرده بهزیستی با این کار روزنامه فروشی سر چهارراهها در حالی که دیگه یادمون رفته این بچه ها الان باید پشت میز مدرسه نشسته باشند . عادت کردیم که بشنویم دو زار سهم بچه های بی سرپرست ناکجا آبادهامون به صورت یوروهای تا نخورده تقدیم بشه به آدمهای نشسته و ریش بلند اونور دنیا که باهاش برد راکتهاشون رو افزایش بدهند.  و هزار و یک چیز دیگه که حتی تو کابوسهامون هم نمی دیدیم . داریم کم کم عادت می کنیم به پوسیدن .

من یادم نیست تو یادته از کی داریم عادت می کنیم؟


ابوذر | جمعه ششم مهر 1386 |
 

قد بلند ، موهای صاف ، پوست سفید و البته چشمهای کمی ریز! . لبهای خندان ، صورت خندان ، دستهای خندان  و خنده هایی آنفدر گرم که بشه باهاش تمام یخهای سیبری رو آب کرد . فکر کنم دلایل به اندازه ای محکمه پسند باشند که آدم خودش رو در شیرین ترین دردسر دنیا بندازه هر چند که می دونم این نیز بگذرد . امّا با این حال حالی خوش باش و عمر بر باد مده که دم را عشق و باقی کشک است. پیش بسوی چندمین( ببخشید تعداد دقیقش یادم نیست!) ماجراجویی رمانتیک زندگی ....! متشکرم . پایان پست.


ابوذر | سه شنبه سوم مهر 1386 |