تبليغاتX
کشکیسم

love smell | 13:15

هوای روی تو دارم

نمی گذارندم ...


میتانا | شنبه یازدهم اسفند 1386 |
 

چی شده؟ | 14:38

چی شده؟ اتفاق خاصی افتاده؟ هر کی رو می بینی قیافه های فلسفی می گیرند! . طرف تا دیروز آهنگ محراب رو با سوت میزده حالا فقط پیتر گابریل و اریک سرا گوش می ده!!! او یکی تا دیروز دستیار صدا بوده و بوم نگه می داشته حالا وقتی بهش می گی ببینمت! شماره ی مدیر برنامه اش رو می ده دستت!!!. چی شده؟ مترو گلدوین مه یر تو ایران دفتر تولید زده؟ کسی از هالیوود برای اینها دعوت نامه فرستاده؟..... پسر انگار خیلی عقب افتادیم!!!


ابوذر | جمعه دوازدهم بهمن 1386 |
 

افتادن

    از کدام سو؟

-جاذبه می داند و

                      بام

سقوط ندیدنی ست

گاه

جاذبه آغوش می گشاید و 

                            به تمامی جذبت می کند

گاه

تو چشم می گشائی و

                          جاذبه

                                مجذوب تو می شود

تا ...

بامی دیگر

گاهی دیگر  

 

 

***محمد علی بهمنی***


میتانا | جمعه بیست و سوم آذر 1386 |
 

دوست داشتن !! واژه مبهم و گيج كننده هميشه. عاشق بودن ، دوست داشتن ، عادت كردن ...   

عاشق شدن !! چه جوك بزرگي ...

واقعا چيزي به نام دوست داشتن وجود دارد يا تنها حاصل توهم شيرين و كودكانه ماست توهمي براي توجيه خود خواهي هاي پنهان  ...

خانواده ، اطرافيان ، دوستان .چقدر مضحك مي خوام دوست داشتن را هم به عينيت بكشم ...

چشمانم رو كه مي بندم و به گذشته فكر مي كنم ،خودم رامي بينم و آدم هاي دور و برم را. خودم را مي بينم كه با اصرار سعي دارم كه بقبولان كه عشق و علاقه اي نيست و همگي زاده تخيل و روح تكيه گاه طلب ماست ... ديگر كسي نيست .تنهاي تنهام ...

 اشتباه كردم ؟؟!!!

كمتر از يك ماه قبل را به خاطر مي آورم و باز تلاش براي ترسيم خطوطي براي دوست داشتن ....

هوس كردم در اين توهم شيرين غرق شوم.... واي كه چقدر تنهام ...


میتانا | چهارشنبه هفتم آذر 1386 |
 

 

تو ماشین که نشست بلافاصله گفت چی شده ؟ گفتی باهام کار داری ؟ بهش گفتم چیز جدیدی نیست حرف تکراری همیشه است . راستش تو نگاش می خوندم می دونه چی می خوام بگم؛ بس که این حرفای تکراری رو براش گفتم و تکرار کردم .

گفت این روزا یه عالمه کار داره،اینقدر که خیلی وقتا یادش می ره حتی یه اس ام اس بهم بزنه می دونه من توقع دارم و حق هم دارم  ولی اینم  می دونه اینا همش بهونه است برای تموم شدن یه رابطه ای که تاریخ مصرفش گذشته ،دلش نمی خواد کاتش کنه ولی خوب می دونه که دارم اذیت می شم  و از هیچ بعد این رابطه ارضا نمی شم ...

کل حرفای امروز ،حرفایی که برای پایان دادان یه رابطه تموم شده بود حول همین بود و تکرار و یاداوری اتفاقات گذشته و گاهی یاد آوری مشکلات خودمون و انتقادهایی بود  که به طرف مقابل وارده با یه کم چاشنی ...  

هیچ وقت اون آدمی نبود که من می خواستم ،هیچ وقت نیاز های روحی منو درک نکرد و رابطه مون محدود شد به بر آورده کردن یه سری نیازرهای معولی و طبیعی .  نمی دونم شاید بلد نبود درک کنه ولی هیچ وقت بهم بدی نکرد و آزارم نداد .در کنارش آروم نبودم ولی حق زیادی گردنم داره،مثلا خوب شدن رانندگی ام رو بهش مدیونم خیلی چیزای دیگه  

 تموم شد. رابطه ای که از 8 ،9 ماه پیش بی دلیل و سر یه لج و لجبازی با خودم شروعش کردم و خیلی زود فهمیدم به هیج جا نمی رسه . فکر می کنم دلم بهش ،به لجبازی ها و حتی زبون تلخش تنگ می شه .اعتراف می کنم آخرین لحظه باز داشتم پشیمون می شدم دلم نمی خواست ازش خداحافظی کنم و ازش جدا شم ولی می دونستم باید تموم بشه . مثل تمام چیزهای دیگه ای که یه پایانی دارن .

 


میتانا | پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 |
 

بعد از بیشتر از ۱۰۰۰ ساعت که اطش بی خبر بودم فقط یه اس ام اس اومد اونم ساعت چهار صبح یک روز مزخرف در یک پتییز مزخرف در یک سال مزخزف -"nemitonim edame bedim tamam ehsasi ro ke behet dashtam az delam delet shode" فقط با یک اس ام اس انگار بخواهی بپرسی - شام چی کاره ای؟ و یا - شماره ی سوگل چنده؟ و یا - حوک جدید چی داری؟ . قدیم یادمه این حرفها رو لااقل پشت تلفن می زدند یا مثلآ یه دیدار برای آخرین بار ! امّا فقط یه اس ام اس . خوب دوباره من موندم و سایه یک صندلی خالی .... هر چند سریع می شه پرش کرد . فقط یادمون باشه اگه از جایی رد می شیم سعی کنیم چیزی که ازمون بجا میمونه بوی خوش عطرمون باشه نه آشغال


ابوذر | دوشنبه شانزدهم مهر 1386 |
 

درست یادم نمی آد جائی خوندم یا یکی بهم گفت "دلی که تنهاست هر کسی را می تواند تحمل کند " اون موقع این حرف به نظرم احمقانه و باور نکردنی اومد. ولی امروز بعد گذشتن زمان نسبتا طولانی والبته نامعلوم ،از شنیدن این حرف و یا احتمالا خوندنش ،همچنان به نظرم احمقانه است ولی احمقانه ای که دیگه غیر ممکن نیست. چرا که تا زیر چونه تو این حماقت گیر افتادم و تاوان باور نکردنش رو خیلی زود دادم و می دم .

نمی دونم چی باعث شد تو این سن این بلا بیاد سرم من که دیگه بچه نیستم  شاید تنهائی و شاید غد بودن خودم .و بازم نمی دونم و شاید اصلا دونستن علتش اهمیتی چندانی در مقابل خود مساله نداشته باشه.

یادم می آد یه شب با محبوبه * - وای که چقدر دلم هواش رو کرده - درباره تنهایم حرف می زدم ،گفت تو نباید تنها بودن و نیازت رو برای خودت عمده کنی چرا که با این کار احتمال اشتباهیت بالا می ره،یه دوستی اشتباه، یه ازدواج اشتباه ...

طفلی راست می گفت چقدر زود به حرفش رسیدم .برای این که حالم از خودم بهم نخوره اسمش رو گذاشتم تجربه؛ تجربه ای که توش موندم و برعکس نسخه هایی که برا بقیه می پیچم تو حل مساله خودم درمونده شدم و نمی تونم یه رابطه سراسر آسیب رو قطع کنم .

 

* دوست عزیزی که نزدیک یه یک ماه است به جرمی نامعلوم در سلول انفرادی زندان اوین است .

 


میتانا | پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 |
 

محبوبه زندانه تو بند ۲۰۹ . یه ماه بود که گم شده بود پریروزها زنگ زده خونه به مامانش گفته که زندانه بچه ها الان دنبال کارشن براش وکیل گرفتند راستی ... و بحث عوض شد . داریم کم کم عادت می کنیم به اینکه هر چند وقت به چند وقت خبر برسه که فلانی رو گرفتند . همه جوری از زندان رفتن حرف می زنند که انگار به یه سفر کاری اشاره می کنند. مهم هم نیست طرف سیاسی بوده یا نه. کمپینی بوده یا تحکیمی. روزنامه ی دانشجویی در میاورده یا دنبال حقوق سندیکایی بوده. از زور گرسنگی دادش درومده یا مجلس ترحیم گرفته برای عزیزی که سالها پیش تو زندان بدون محاکمه اعدام شده . کم کم عادت می کنیم.

داریم عادت می کنیم همونطور که به بستن مطبوعات عادت کردیم به ناامنی عادت کردیم به رانت خواری عادت کردیم به تورم کمر شکن عادت کردیم به دروغهای تریبونهای رسمی عادت کردیم . عادت کردیم که بشنویم از اینکه ما آزادترین مردم دنیاییم در حالی که هر کس حتی فکر مخالف داشته باشه یا تو زندانه یا تو نوبت زندان رفتن . عادت کردیم که کودکان خیابانی رو ببینیم و بعد خوشحال بگیم چه فکر خوبی کرده بهزیستی با این کار روزنامه فروشی سر چهارراهها در حالی که دیگه یادمون رفته این بچه ها الان باید پشت میز مدرسه نشسته باشند . عادت کردیم که بشنویم دو زار سهم بچه های بی سرپرست ناکجا آبادهامون به صورت یوروهای تا نخورده تقدیم بشه به آدمهای نشسته و ریش بلند اونور دنیا که باهاش برد راکتهاشون رو افزایش بدهند.  و هزار و یک چیز دیگه که حتی تو کابوسهامون هم نمی دیدیم . داریم کم کم عادت می کنیم به پوسیدن .

من یادم نیست تو یادته از کی داریم عادت می کنیم؟


ابوذر | جمعه ششم مهر 1386 |
 

مردانی کوچک گاوهایشان را دوشیدند

و باد ،گندمهایشان را پراکند

کودکانی کوچک به بازی بودند

و زنانی کوچک شرم کردند

و بوسه هایی در خلوت بر گونه شان می نشست

مردان کوچک چهره از خاک شستند

و زنان کوچک عرق پیراهن مردان کوچک شان را بوییدند

از کتاب بوی تمشک وحشی نوشته ابراهیم نبوی


میتانا | چهارشنبه چهارم مهر 1386 |
 

قد بلند ، موهای صاف ، پوست سفید و البته چشمهای کمی ریز! . لبهای خندان ، صورت خندان ، دستهای خندان  و خنده هایی آنفدر گرم که بشه باهاش تمام یخهای سیبری رو آب کرد . فکر کنم دلایل به اندازه ای محکمه پسند باشند که آدم خودش رو در شیرین ترین دردسر دنیا بندازه هر چند که می دونم این نیز بگذرد . امّا با این حال حالی خوش باش و عمر بر باد مده که دم را عشق و باقی کشک است. پیش بسوی چندمین( ببخشید تعداد دقیقش یادم نیست!) ماجراجویی رمانتیک زندگی ....! متشکرم . پایان پست.


ابوذر | سه شنبه سوم مهر 1386 |